- جمعه ۲ ارديبهشت ۰۱
- ۲۳:۲۱
- ۲۶
صبحها که چشمهام را باز میکنم، این تصویر را میبینم که عاشقش هستم. از کودکی و نوجوانی چنین چیزی را دوست داشتم. الان هم که چند سال از داشتنش گذشته، هنوز از دیدنش ذوق میکنم و کلی دوستش دارم.
+ خدایا هزارااااااان بار شکرت❤️
در یکی از جلسات اورتودنسی، دکتر تقریبا نصف دندانها آسیایم را شکاند! و رویشان یک تکه کوچک باند گذاشت و گفت عصر دوباره به کلینیک مراجعه کنم تا در قسمتهای خالی لثهام ژل تزریق کند. من هم به خانه برگشتم و بعد از چند ساعت آن باند خیلی کوچک را از دهانم خارج کردم. به محض این که باند را برداشتم، از لثهام به مقدار بسیار زیادی لخته خون خارج شد. آنقدر که سینک پر شد از خون (تا لب سینک خون بود و حتی از آن سرریز کرد). خونریزی لثهام بند نمی آمد و آنقدر شدید بود که حتی دهانم را نمیتوانستم ببندم؛ چون دهانم پر از خون بود. داشتم تلاش میکردم به طریقی خودم را به درمانگاه برسانم که از خواب بیدار شدم...
+این قضیه اورتودنسی خیلی ذهنم را درگیر کرده و دربارهاش زیاد خواب میبینم. معمولا هم دندانهایم خرد و خاکشیر شدهاند :/
چندماه پیش برای دانشگاه، تلگرام نصب کردم و حال تعدادی کانال دنبال میکنم که چندتاییش روزمرهنویس هستند. دیروز به این فکر افتادم که من هم شروع کنم و اینجا بیشتر بنویسم. برای این که گفتگو با خود بهتر و منظم تری داشته باشم و از همه مهم تر به اطرافم توجه بیشتری کنم. به نعمتها و خوشیهای کوچک مهمی که زندگیم را پر کرده دقیقتر نگاه کنم و اینجا دربارشان بنویسم. هم احساس خوشبختی و شادی و رضایت بیشتری کسب میکنم و هم خدا را به خاطرشان بیشتر شکر خواهم کرد.
امروز در کلاض خط، حکیمه یکی از شعرهای هوشنگ ابتهاج را که خودش خوانده بود، پخش کرد.
صدای هوشنگ ابتهاج فضای کلاس را پر کرده بود. حکیمه تکیه داده به میز استاد و از پنچره به آسمان خیره شده بود. استاد خط می نوشت و من هم غرق در لذت بودم. از ان دقایقی بود که لذتش را با روحم حس کردم. دقایقی که از عمر حساب نمی شوند...
در یادداشتهای گوشی دنبال چیزی میگشتم که با این یادداشت روبرو شدم و وجودم پر از اندوه شد. سال ۱۴۰۰ چه قدر پر بود از نرسیدن برای من. به آن لحظهای فکر کردم که با شوق و ذوق تیک دانشگاه را زدهام و حتما با لبخند به مورد بعدی فکر کردهام.
فکر میکنم طرح ولایت و دوره زبان برای همیشه از کنار رفتند.
ویترای هم که در زمستان تیک خورد.
جهادی هم وه امیدوارم خدا توفیق دهد و برنامه ثابت زندگیم باشد.
از همه بدتر این که دیگر برای زمستان هیچ هدفی تعیین نکردهام. هدفهای سال جدید هم چنگی به دلم نمیزند. خیلی دم دستی و سهل الوصول هستند...
اولین سحر ماه رمضان است و من خیلی خوابم میآید.
سر سفره که بودیم به بابا گفتم: ای کاش شتر بودیم! کوهان داشتیم وغذا را ذخیره می کردیم آن وقت نیازی نبود سحر بیدار شویم.
بعد با خودم گفتم که فرشتهها به عنوان اولین دعای ماه رمضان امسال برایم نوشته اند: ای کاش شتر بودیم! :/
هصر مادر به حیاط نگاه میکرد و میگفت: این کلاغها میپرند و بازی میکنند و به منی که نمیتوانم جم بخورم، پز میدهند!
سال ۱۴۰۰ هم داره تموم میشه و در آخرین روزش من پر هستم از اندوه و حسرت و لبریز از حس ناکامی. فکر میکردم ۱۴۰۰ مهمترین سال زندگیم باشه و توش چندتا از هدفهای مهم را تیک بزنم. کارم را شروع کنیم، برم دانشگاه، ازدواج کنم و ...
به همشون هم اونقدر نزدیک شدم که فکر کردم بدستشون آوردم؛ اما ای دل غافل! الان که ۲۹ اسفند هست می بینم فقط کارم را شروع کردم و اون هم در حالی که مدام توی ذهنم راههای مختلف را بالا و پایین میکنم تا بهترین و سریعترین راهی را که بتونم تعهدم را بخرم، پیدا کنم. اونقدر این حس ناکامی در وجودم زیاد هست که نمیدونم باید چه کار کنم. اوایل فکر میکردم گذر زمان میتونه حالم را بهتر کنه و یکی دو ماه به خودم استراحت دادم و هیج کاری و هیج فکری نکردم. الان دارم سعی میکنم یه مقدار خودم را بیندازم روی ریل زندگی و یه سری برنامه روزمره بریزم که پر و شلوغم کنه شاید حالم بهتر بشه. هی به خودم میگم: سپیده! مدام به فکر بدست آوردن نباش. بیا و الان از داشتههات لذت ببر. زمان زیادی داری. نگرا نباش به همه برنامههات میرسی...
اما غمم گرفته که چرا امسال هیچ هدف بزرگی ندارم :(
خدایا خودت برام سال اول قرن را بساز. همون طور که قبلیها را ساختی ولی من به اشتباه فکر میکردم کار خودمه. خدایا هدایتم کن و مسیر درست را بهم نشون بده. خدایا من را برای هرچیزی که خلق کردی، برای همون به کار بگیر. خدایا خیلی خیلی ممنونم به خاطر همه چیزهایی که بهم دادی و واقعا شرمندهم اگر غر زدم یا ناسپاسی کردم. خدایا هزاران مرتبه شکر به خاطر همه چیز. خدایا لطفا به دل من آرامش و سکینه عنایت کن بلکه آروم بگیرم...